روزبه پیروز، بنیانگذار گروه مالی فیروزه، میتوانست در کانادا بماند؛ در جغرافیایی که مسیر پیشرفت هموارتر بود، سرمایه امنیت بیشتری داشت و ساختن یک کسبوکار تا این اندازه با فرسودگی و نااطمینانی گره نمیخورد. اما او به ایران بازگشت؛ به کشوری که کارآفرینی در آن، گاهی بیشتر از سرمایه و دانش، به امید و سماجت نیاز دارد.
حالا زندگی او، از کودکیای که با محدودیت جسمی، تنهایی و تلاش برای پذیرفتهشدن گذشت تا رسیدن به معتبرترین دانشگاههای جهان و انتخاب ایران برای ساختن، در کتاب «من دو بال دارم» روایت شده است؛ نه بهعنوان داستان پیروزیهای یک کارآفرین، بلکه بهعنوان قصه انسانی که بارها میتوانست تسلیم شود، برود یا مسیر آسانتری را انتخاب کند، اما ماند.
در مراسم رونمایی این کتاب، پیروز گفت شاید اگر مانند ایلان ماسک در آمریکا مانده بود، امروز ابعاد دیگری از موفقیت را تجربه میکرد؛ اما بلافاصله از انتخابی گفت که هنوز به آن افتخار میکند: «هیچوقت از آمدن به ایران پشیمان نشدهام.» جملهای که روایت زندگی او را از یک زندگینامه موفقیت فراتر میبرد و به داستان تعلق، بازگشت و تلاش برای ساختن وطنی تبدیل میکند که دوست داشتنش همیشه آسان نیست.

روزبه پیروز گفت: «من و ایلان ماسک همسن هستیم و در یک مقطع زمانی در دبیرستانی در کانادا تحصیل کردیم، اما امروز فاصله درآمد شرکتهای ما بسیار زیاد است. شاید یکی از دلایلش این باشد که او در آمریکا ماند و من به ایران آمدم.»
این مقایسه میتوانست مقدمهای برای حسرت خوردن باشد؛ برای سخن گفتن از فرصتهایی که از دست رفتهاند، مسیرهایی که میتوانستند سادهتر باشند و موفقیتهایی که شاید در جغرافیایی دیگر، ابعاد بزرگتری پیدا میکردند. اما ادامه حرف او، مسیر روایت را تغییر داد: «با همه اینها عمیقاً میگویم که برای من ارزش زیادی دارد که در ایران هستم. هیچوقت از این انتخاب پشیمان نشدهام و همیشه خوشحالم که به ایران آمدم.» این جمله را کسی میگفت که امکان ماندن در بیرون از ایران را داشت؛ کسی که دانشگاههای معتبر جهان را دیده بود، با فضای اقتصادی و حرفهای کشورهای توسعهیافته آشنا بود و میدانست ساختن یک کسبوکار در محیطی باثباتتر، تا چه اندازه میتواند آسانتر باشد.
بازگشت برای او از سر ناچاری نبود؛ یک انتخاب بود. شاید به همین دلیل، آنچه از سخنان روزبه پیروز باقی ماند، تنها روایت یک کارآفرین موفق نبود. روایت انسانی بود که میتوانست راه هموارتری را انتخاب کند، اما تصمیم گرفت به ایران بیاید؛ در همین اقتصاد پرنوسان، در میان همین محدودیتها و با وجود همه دشواریهایی که بارها میتوانند یک کارآفرین را از ادامه مسیر منصرف کنند.

او شرایط امروز کشور را دشوار توصیف کرد و گفت: «کار کردن در شرایط فعلی ایران سخت است، اما باید این سختی را آگاهانه پذیرفت و به سمت آن رفت.» در این نگاه، ماندن یک اتفاق منفعلانه نیست. ماندن به معنای نداشتن امکان رفتن یا ندیدن دشواریها نیست؛ به معنای دیدن همه سختیها و باز هم انتخاب کردن است. انتخاب اینکه بخشی از توان، تجربه و سالهای زندگی یک انسان، به ساختن در سرزمینی اختصاص پیدا کند که به آن تعلق دارد. اما این تصمیم، ناگهان و در میانه موفقیتهای حرفهای شکل نگرفته است. زندگی روزبه پیروز از ابتدا با انتخاب مسیرهای دشوارتر گره خورده بود.
او در کودکی با محدودیتی جسمی روبهرو بود؛ محدودیتی که فقط راه رفتن را برایش دشوار نمیکرد، بلکه بر نحوه دیده شدن و پذیرفته شدنش در جمع همسالان نیز تأثیر میگذاشت. بسیاری از تجربههای معمول کودکی برای او به آسانی دیگران اتفاق نمیافتاد. باید بیشتر تلاش میکرد تا دیده شود، پذیرفته شود و پیش از همه، خودش را باور کند. سالها طول کشید تا موفقیتهای کوچک، تصویری تازه از او بسازند. موفقیت در مدرسه، حضور در مناظرههای دانشآموزی و بعدتر پذیرفته شدن در دانشگاههایی مانند استنفورد، هاروارد و آکسفورد، فقط مراحل پیشرفت تحصیلی نبودند. هرکدام بخشی از تردیدهای او را کنار زدند و به او نشان دادند که زندگیاش قرار نیست تنها با محدودیتی تعریف شود که در کودکی با آن روبهرو بوده است.
خود او نیز در این مراسم تأکید کرد که «من دو بال دارم» کتاب موفقیتها و دستاوردهایش نیست. این کتاب، روایت تجربههایی است که پیش از شکل گرفتن تصویر امروز او اتفاق افتادهاند؛ روایت مبارزه یک کودک و خانوادهاش با محدودیت جسمی، تنهایی، ترس، پذیرفته نشدن و دشواری باور کردن خود.

پیروز گفت بزرگترین محدودیت انسان، گاهی نه در بدن و نه در محیط، بلکه در باور نکردن تواناییهای خودش شکل میگیرد. او از تجربه دریافت بورسیهای گفت که پیش از آن تصور نمیکرد بتواند به دستش بیاورد؛ تجربهای که به او نشان داد بسیاری از مرزهایی که قطعی به نظر میرسند، ممکن است با تلاش جابهجا شوند. او درباره نام کتاب نیز گفت: «همه ما این دو بال را داریم، اما ابتدا باید آنها را پیدا کنیم و به رسمیت بشناسیم.» از نگاه او، داشتن هدف و تلاش برای رسیدن به آن، همان نیرویی است که انسان را به حرکت درمیآورد.
با این حال، روایت روزبه پیروز صرفاً درباره غلبه بر یک محدودیت جسمی نیست. بخش مهمتر آن، تبدیل دشواری به نیروی حرکت است؛ اینکه انسان بتواند از رنجی که در مقطعی او را از دیگران جدا کرده، به درکی عمیقتر از زندگی، اعتماد، همدلی و مسئولیت برسد. شاید بازگشت او به ایران نیز ادامه همین مسیر باشد. انتخاب راهی که سادهترین راه نبود، اما برای او معنا داشت. او توضیح داد که بسیاری از تصمیمهای زندگی و کسبوکارش را براساس علاقه و باور شخصی گرفته است: «خیلی وقتها با دلم انتخاب کردهام. اگر همه میگفتند انجام کاری درست نیست، باز هم اگر به آن باور داشتم، انجامش دادم. »

بازگشت به ایران نیز ظاهراً یکی از همین انتخابها بوده است؛ انتخابی که ممکن است در محاسبات اقتصادی، هزینههای بزرگی داشته باشد، اما نمیتوان ارزش آن را فقط با اندازه شرکتها، درآمدها و اعداد سنجید. روزبه پیروز به ایران بازگشت تا در اینجا کار کند، سرمایهگذاری کند و بخشی از مسیر کارآفرینی و توسعه را پیش ببرد. او نگفت این مسیر آسان بوده است. برعکس، از سختی آن گفت. تفاوت در این بود که سختیها برایش دلیلی قطعی برای رفتن نشدند.
در روزگاری که بسیاری از آدمها میان رفتن و ماندن، میان ساختن در جایی دیگر یا ادامه دادن در ایران مردد هستند، شاید همین بخش از زندگی او بیش از همه شنیدنی باشد؛ اینکه تعلق به یک سرزمین لزوماً در شعارها و جملات بزرگ آشکار نمیشود. گاهی در یک تصمیم شخصی دیده میشود؛ در بازگشتن، در ماندن و در پذیرفتن آگاهانه بهایی که این انتخاب دارد.
کتابی درباره مسیر ساخته شدن یک انسان
کتاب «من دو بال دارم» به قلم مهراوه فردوسی نوشته شده و روایت زندگی روزبه پیروز، بنیانگذار گروه مالی فیروزه است. این کتاب بهجای تمرکز بر رزومه حرفهای و دستاوردهای اقتصادی او، به سالهایی میپردازد که شخصیت، خودباوری و نگاهش به زندگی در آنها شکل گرفته است.

مهراوه فردوسی در مراسم رونمایی کتاب توضیح داد که این اثر قرار نیست انسان را به چند عنوان، موفقیت یا شکست تقلیل دهد. به گفته او، روایت زمانی معنا پیدا میکند که یک تجربه فردی را به تجربهای تبدیل کند که دیگران نیز بتوانند بخشی از خودشان را در آن ببینند.
او تأکید کرد که «من دو بال دارم» حاصل برخورد دو نگاه است؛ روزبه پیروز صاحب صدا، تجربه و قصه بوده و نویسنده، این تجربهها را در قالب روایت شکل داده است. فردوسی معتقد است اگر سرمایه بتواند شرکت بسازد، روایت میتواند میراث، حافظه و بینش ایجاد کند.

علینقی مشایخی، بنیانگذار دانشکده مدیریت و اقتصاد دانشگاه صنعتی شریف، کتاب را روایت دو قهرمان دانست؛ روزبه پیروز و مادرش، شادان. او نقش حمایت خانواده را در عبور روزبه از محدودیتهای جسمی و اجتماعی تعیینکننده توصیف کرد و گفت در این کتاب با دو تصویر از روزبه روبهرو هستیم: کودکی که با تنهایی و پذیرفته نشدن دستوپنجه نرم میکند و انسانی که با هر موفقیت، توان بیشتری برای برداشتن قدم بعدی پیدا میکند.

سعید محمدی، همبنیانگذار دیجیکالا، نیز از سالهای همکاری خود با روزبه پیروز گفت و توضیح داد که او توانسته محدودیت را به منبعی برای رشد، خلاقیت، همدلی و اعتماد به دیگران تبدیل کند. محمدی همچنین بر دغدغه مشترک آنها درباره توسعه ایران تأکید کرد و گفت شرکت را نباید فقط یک بنگاه اقتصادی دید؛ شرکت نهادی است که باید در مسیر توسعه جامعه حرکت کند.
«من دو بال دارم» از زندگی یک کارآفرین میگوید، اما در نهایت درباره شرکتها، سرمایهها و دستاوردها نیست. درباره انسانی است که یاد گرفت محدودیت، تنها روایت ممکن زندگی او نیست؛ انسانی که میتوانست در جایی دیگر بماند و شاید مسیر اقتصادی بزرگتری بسازد، اما ایران را انتخاب کرد و هنوز، با وجود همه دشواریها، از این انتخاب پشیمان نیست.