راه پرداخت
راه پرداخت؛ رسانه فناوری‌های مالی ایران

دردسر­های سیستم بانکی؛ شتاب بی شتاب!

ما در دنیایی زندگی می­کنیم که بسیاری از اموراتمان بر پایه­ی اعتماد است. مثلا شب که می­خوابیم به ساعت روی میزمان اعتماد می­کنیم که سر وقت بیدارمان کند، اما درست زمانی که یک قرار کاری مهم با ریئس­تان دارید، سراسیمه از خواب می­پرید و متوجه می­شوید که صبح شده است و ساعت شما زنگ نزده است. معلوم نیست ساعت چرا زنگ نزده و مشکل از کجا آب می­خورد به هر حال مسئله این است که دیر شده است. باید سریع تصمیم بگیرید و زمان از دست رفته را جبران کنید.

خوب راه­های متعددی پیش رو دارید، مثلا می­توانید از خوردن صبحانه صرف نظر کنید و یا اتو کشیدن لباستان را به روز دیگری موکول کنید. اما من تصمیم گرفتم که با خیال راحت صبحانه میل کنم، لباس­هایم را اتو بکشم و در عوض پی هزینه­ی رفتن به سر کار با آژانس را به تن خودم بمالم. از خانه تا آژانس راهی نبود و برای صرفه جویی در وقت تصمیم گرفتم به جای صبر کردن در خانه این مسیر را پیاده بروم. خوشبختانه آژانس ماشین داشت و به سرعت راه افتادم.

معمولا از آن دست آدم­هایی هستم که کرایه را اول مسیر پرداخت می­کنند اما امروز آن­قدر غرق در تفکرات خودم و کارهای شرکت بودم که اصلا فراموش کردم کیف پولم را از کیف بیرون بیاورم. جلوی درب شرکت بود که یاد کرایه ماشین افتادم، کیف پولم را که باز کردم چشتان روز بد نبیند جز یک اسکناس آبی دو تومنی و یک صد تومنی پاره چیزی نیافتم. از آنجایی که در دنیای مدرن زندگی می­کنیم به فکر راه­حل­های مدرن افتادم.

نزدیک شرکت یک شعبه بانک تجارت بود به راننده گفتم کمی صبر کن الان با پول می­آیم، زیر لب غرولندی کرد و ماشین را نگه داشت. پیاده شدم در صف ATM یک پیرمرد مسن و یک خانم میانسال جلویم بودند. پیرمرد پولش را گرفت و رفت اما خانم انگار می­خواست از این دستگاه به جای تمام اعضای خانواده­اش استفاده کند از انتقال وجه بگیر تا پرداخت قبض موبایل و صورتحساب و غیره. طاقتم طاق شده بود اما چاره‌ای نبود. خلاصه بعد از یک ربع ساعت بالاخره نوبت من شد کارت را وارد کردم و مرحله­ی پر اضطراب تایید رمز که سپری شد، مبلغ مورد نظرم را وارد کردم اما درخواست مورد نظرم فعلا برای آن ATM مقدور نبود!

اگر در آن لحظه به من کارد هم می­زدید خونم در نمی­آمد. چاره­ای نبود؛ با نزدیک­ترین بانک یک چهارراه فاصله داشتم، دوباره سوار ماشین شدم و غرولند­های راننده را مبنی بر اینکه آدم باید همیشه پول نقد همراهش باشه را تحمل کردم تا به بانک پارسیان رسیدیم. به سرعت از ماشین پیاده شدم و صدای راننده که زود بیا اینجا پارک ممنوع است هم به سرعتم افزود اما باز هم از شانس من صف طولانی بود. باز هم تمام کسانی که در صف بودند می­خواستند چند کار را با هم انجام دهند. زنی که جلوی صف بود به ما نگاه کرد و گفت کسی می­داند باید از کجا پیگیری کنم که چرا یارانه­ام را ندادند؟! من که از اضطراب نمی­توانستم به پاسخ­ها گوش دهم خودم را با هر زوری بود به ATM رساندم. رمز را زدم و با دلشوره رقم مورد نظر را وارد کردم اما پاسخ دستگاه همان بود؛ شبکه شتاب قطع بود.

دیگر نمی­دانستم باید چه کنم. مگر قرار نیست این کارت­ها و سیستم­های بانکی مشکلات ما را بر طرف کنند مگر قرار نیست وقتی به آنها اعتماد کردیم و به آنها نیاز داریم بتوانیم رویشان حساب کنیم؟ پاسخی برای این پرسش­ها وجود نداشت. راننده بد اخلاق در ماشین منتظرم بود. با شرمندگی برگشتم و کارت ملی­ام را بهش دادم تا شب پولش را بدهم. من دیر به کارم رسیدم، رئیس بسیار شاکی بود و من پاسخ قانع کننده­ای نداشتم. در دنیای مدرن اصل بر اعتماد است و اگر این اعتماد از بین برود هیچ سنگی روی سنگ بند نمی­شود. من به سیستم بانکی اعتماد کردم و تلف شدن وقتم تنها عایدی­ام از این سیستم بود.

فاطمه عسگری آزاد

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.