سعید گلمحمدی، کارشناس امور بانکی / در شبکههای اجتماعی دیدم شهربازی تخفیفهایی باورنکردنی گذاشته است. با یکی از دوستان نزدیک به شهربازی رفتیم، اما انگار فقط ما نبودیم که از تخفیفها خبر داشتیم؛ کل شهر خبردار بود. باجه فروش نقدی ژتون خلوت بود، ولی فروش با کارت بانکی غلغله بود. دوستم هم مثل من پول نقد نداشت. گفتم: «من میروم خودپرداز بیرون شهربازی، چون اصلاً حال و حوصله این صف را ندارم.» و با اعتمادبهنفس ادامه دادم: «تنبلخان، تو همینجا در صف بمان.»
تا آمد حرفی بزند، سریع فاصله گرفتم و به سمت در خروجی رفتم. اصلاً نگذاشتم حرفی از دهانش دربیاید. طفلک انگار میخواست چیزی بگوید.
بهسرعت دویدم و به خودپرداز رسیدم. تنها بودم. کارت را وارد کردم. دستگاه با لحنی رسمی نوشت: «کارت معتبر نیست.» و بعد با لحنی خودمانی نوشت: «جهت کارت را درست گذاشتهای؟ میخواهی درباره تاریخچه خطاهای کارت برایت بگویم؟ یا بگویم کدام بانکها معتبرند؟»
زیر لب گفتم: «بیخیال، از کی تا حالا؟»
بعد از کلی پرسشوپاسخ معلوم شد جهت قرارگیری کارت اشتباه بوده است. کارت را درست گذاشتم. قبل از ورود رمز، دستگاه صفحه را پر کرد از کلی توصیه:
- پیشنهاد میکنم برای رمز خود از اعداد غیرقابلحدسزدن استفاده کنید.
- از اعداد سری یا اعداد مشابه یا اعدادی مثل قسمتی از شماره تلفن، کد ملی یا تاریخ تولد استفاده نکنید.
- هنگام ورود رمز مراقب باشید کسی اطراف شما نباشد.
- رمز خود را با صدای بلند برای کسی بازگو نکنید.
«میخواهید همین حالا به منوی تغییر رمز برویم یا ترجیح میدهید امنیت حسابتان را به باد بدهید؟» تعجب کردم. چرا آخه؟ فرض گرفتی من احمقم؟!
رمز را وارد کردم. در ادامه نوشت: «خوب، دوست داری چه کاری انجام بدهی؟یک؛ برداشت وجه، دو؛ انتقال، سه؛ مانده حساب و چهار؛ یا یک کار دیگر میخواهی انجام بدهی؟ بگو چه کار میخواهی انجام بدهی، کمکت کنم.»
کلید یک را زدم: «برداشت وجه».
نوشت: «خب، پس کارت را وارد کردی، رمز کارت را هم زدی و پول نقد میخواهی. حالا بگو چقدر میخواهی؟» روی صفحه اعدادی بهصورت پیشفرض نمایش داد، ولی من عدد ۵,۰۰۰,۰۰۰ ریال را وارد کردم.
نوشت: «خب، پس کارت را وارد کردی، رمز کارت را هم زدی و پول نقد میخواهی، آن هم ۵,۰۰۰,۰۰۰ ریال. پس باید صبر کنی تا از بانک تأیید بگیرم و بعد پول را به شما بدهم. میخواهی بگویم با این پول چه کارهایی میشود کرد؟ میخواهی در صندوق با درآمد ثابت سرمایهگذاری کنی؟ یا میخواهی بیمه عمر داشته باشی و کلی کارهای دیگر. هر کدام را خواستی بگو تا راهنماییات کنم. اگر فقط پول را میخواهی، بگو تا فقط همان را به تو بدهم.»
دیگر داشتم عصبی میشدم. عدد چهار را وارد کردم. نوشت: «خب، پس کارت را وارد کردی، رمز کارت را هم زدی و پول نقد میخواهی، آن هم ۵,۰۰۰,۰۰۰ ریال و نمیخواهی هم در جایی سرمایهگذاری کنی. خب، بگو چه اسکناسهایی میخواهی: ۵,۰۰۰,۰۰۰ ریالی؟ پنج اسکناس ۱,۰۰۰,۰۰۰ ریالی؟ دو اسکناس ۲,۰۰۰,۰۰۰ ریالی و یک اسکناس ۱,۰۰۰,۰۰۰ ریالی؟ یا برات مهم نیست و خودم هر طور خواستم اسکناسها را به تو میدهم.»
دیگر میخواستم با مشت بکوبم روی خودپرداز. عدد یک را وارد کردم. بعد از مدتی نوشت: «در حال حاضر امکان پرداخت یک اسکناس ۵,۰۰۰,۰۰۰ ریالی را ندارم. من امکان اینکه به جایی وصل شوم و به تو بگویم از کدام خودپرداز میتوانی اسکناس ۵,۰۰۰,۰۰۰ ریالی بگیری را ندارم. میتوانی وارد سایت بانک شوی یا در گوگل سرچ کنی «اسکناس ۵۰۰,۰۰۰ ریالی خودپرداز» تا از آن کمک بگیری. میخواهی خودم هر طور شده با اسکناسهای موجود مبلغ را به تو بدهم؟»
داد زدم: «تو بمیر، فقط پول را بده.» عدد یک را وارد کردم.
نوشت: «نیاز به رسید هم داری؟ میدانی اگر رسید نگیری چقدر به محیطزیست کمک کردی؟ میخواهی به تو بگویم هر سال چند درصد از درختان دنیا برای همین رسیدهای کاغذی از بین میروند؟ یک؛ رسید نیاز نداری، دو؛ رسید نیاز داری و سه؛ رسید را بهصورت پیامک برایت ارسال کنم»
میخواستم سرم را بکوبم به خودپرداز. عدد یک را انتخاب کردم. نوشت: «خوب، پس کارت را وارد کردی، رمز درست هم وارد کردی، ۵۰۰۰۰۰۰ ریال پول نقد میخواهی و رسید هم نمیخواهی. پس صبر کن تا این کار را برایت انجام دهم.»
کلی سروصدا از دستگاه میآمد؛ انگار بالاخره داشت اسکناسها را میشمرد.
نوشت: «الان اسکناسها را به تو میدهم، ولی اول باید کارت خودت را برداری. مراقب باش کارتت را یک نفر دیگر برندارد. میخواهی به تو بگویم اگر این اتفاق بیفتد چه ریسکهایی دارد یا کارت را بدهم، برش داری؟»
اینجا دیگر میخواستم واقعاً یک لگد به آن بزنم. خیلی عصبی شده بودم. خب عجله داشتم. عدد دو را وارد کردم. کارت را بیرون داد و آن را برداشتم.
نوشت: «یک؛ میخواهی پول را بدهم بیرون یا دو؛ منصرف شدی از برداشت وجه؟»
عدد یک را وارد کردم. دریچه باز شد و یک مشت اسکناس به من داد. مغزم درد گرفت از بس که دندانهایم را به هم فشار داده بودم. بهسرعت به سمت شهربازی و باجهها، جایی که دوستم آنجا بود، دویدم.
گوشهای ایستاده بود، با کلی ژتون در دست و منتظر من بود. خندید و گفت: «چقدر طولش دادی!»
سرم را پایین انداختم و با کمی خجالت گفتم: «حالا…»
پس از کلی بازی که باعث شد کمی از عصبانیت و احساس شرمندگی من کم شود، هنگام برگشت از جلوی همان خودپرداز رد شدیم. نگاهم به تابلوی بالای خودپرداز افتاد که اصلاً آن موقع به آن توجه نکرده بودم و انگار اصلاً ندیده بودمش. نوشته بود: «Powered by AI»
آنجا تصمیم گرفتم این سرگذشت را در شبکههای اجتماعی بنویسم و از مسئولان خواهش کنم یک وقت این را دیگر مد نکنند. هوش مصنوعی در هر چیزی لزوماً رضایت کاربر را به ارمغان نمیآورد.